اینستاگرام را که باز می‌کنی،

با دیدن هر کدام از این خانه‌های چهارگوش بر تو مسجل می‌شود که

همه مترجم‌اند،

نویسنده‌اند،

ورزش می‌کنند،

گیاه‌خوارند،

ریشه موهای رنگ‌شدهٔ هیچ‌کدام‌شان درنیامده است،

تتوهای تازه دارند،

کتانی‌های نایک و آدیداس می‌پوشند،

محبوب یا همسرشان بی‌وقفه دوست‌شان دارد

و هیچ بدخلقی‌ای ندارد،

خودشان هیچ‌وقت خسته نمی‌شوند،

انرژی مثبت از سر و روی‌شان می‌بارد،

کلی کتاب خوانده‌اند ...




سطورهٔ تماشای سریال‌های تازه هستند،
همهٔ لوازم خانه‌شان سِت شده،
ملکهٔ لباس‌های گل‌گلی و رنگی‌پنگی‌اند،
عکاس حرفه‌ای هستند،
اپل واچ دارند،
توی استوری  قربان‌صدقهٔ سلبریتی‌های دیگر می‌روند،
رنگ فیلتر ماسک‌شان را با روسری سِت می‌کنند،
کلکسیونی از ماگ‌های گران‌قیمت دارند،
با دلار ۱۳ تومنی!!بهترین سفرها را می‌روند،
هیچ‌وقت رنگ لاک‌شان موقع ظرف‌شدن نمی‌پرد،
همیشهٔ خدا مانیکور و پدیکورشان به‌راه است
و دست‌آخر دنیا برایشان آن‌قدر قشنگ است که حیف‌شان می‌آید تمام لحظه‌های زندگی‌شان در آن را، با بقیه به‌اشتراک نگذارند.
اینستاگرام را می‌بندی.
می‌روی جلوی آینه و به خودت خیره می‌شوی.
حس خوشایندی لحظه به لحظه درون تو حجم پیدا می‌کند و بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود.
جمله‌ای توی ذهنت نقش می‌بندد؛
«تو معمولی هستی»
و این معمولی‌بودن و تلاش برای خودت‌بودن در تک‌تک مربع‌های چهارگوش اینستاگرام و هر پیکسل عکست مشخص است.
لبخند می‌زنی.
«معمولی بودن» در دنیایی که آدم‌ها برای خاص‌بودن تلاش می‌کنند، تحسین‌برانگیز است.
تو معمولی هستی و این معمولی‌بودن اتفاق بزرگ و شگفتی است.
.