از دخترای موکوتاه بدِش میومد.

میگُفت باید بذاری موهات بلندشَن.

دختری که مو ندارِه رو وقتی بغَل ميکُنی یه چیزی کَم داره

یه چیزی که آرامش آغوشِشو صَدبرابر کُنه.


ولی من عاشقِ مویِ کوتاه بودم

خودَمو که جلویِ آینه میدیدَم لذَت میبردَم ...

اما خُب اون دوست نَداشت،

منَم غلَط میکردم دوست داشتِه باشم.

میگفت خوشَم نمیاد گوشِتو از روسَریت میذاری بیرون.

این مسخره بازیا چیِه،

شما دختَرا هر روز یِه چیزُو مُد میکنین.


اخه وقتی یه گوشَمو از روسری میذاشتَم بیرون،

بهتَر قربون صدقِه‌هاشو میشنیدَم ، ولی کمتَر.

گوشَمو گذاشتَم زیرِه روسَریم

قربون صدقه‌هاش بیشتر شُداا ولی من کَمتر میشنیدَم.

شدم همونی که اون میخواست.

همونی که اون ساختِه بود.

ولی کیفیَت نداشتم.

"همَش یه چیزی میلَنگید".


همیشه یه چیزی بود که یادَم رفته بود دوست نداره و انجامِش میدادم.

همش یه چیزی بود که دوست داشتَم و دوست نَداشت.

نمیگم دوستَم نداشت، خیلیَم دوستم داشت ولی قبولَم نمیکَرد.

میدونی!

آدما باید کَسی که دوستش دارنو قبول کنَن تا بتونَن کنارِه هم باشَن.

دوست داشتنِ خالی فایدِه ندارِه.

اونَم یکی رو میخواست که لازِم نباشه بازسازیش کُنه و آستین بالا بزَنه واسه تعمیر کردنِش.

آره اون رفت ...

اتفاقا چَند روز پیش باهم دیدمِشون ...

خیلی بهَم میومدن .

همونی بود که میخواست.

روسریشو درست انداختِه بود رو سرِش موهاشَم بلندِ بلند بود

معلوم بود آرامش آغوشِش خیلی بیشتر از آغوشِ منه ...

خوشحال بود ...

از چشماش میخوندَم ...

ولی من دیگه من نیستَم ...

شدَم یه دختری که موهاشُو هر روز صبح تار به تار میبوسِه و شونِه میکنه .

هیچوقتَم گوشِشو از روسریش نمیذاره بیرون و دنبالِ چیزایِ مسخره‌ای که دخترا مُد میکنَن نیست.

ولی دِلش ...

دلش واسه خودش خیلی تنگ شده ...

واسه خودِ قدیمیش ...

وقتی آدمارو تعمیر میکنید همیشه یه قطعَشون اضافه میاد!

"دلشون"


این همون چیزیه که همیشه میلنگه!