همه‌ی ما پیرمرد و پیرزن‌هایی خواهیم شد

غرغرو، خودآزار و خودخواه که ...

فرشته‌هایی می‌خواهیم که تا ابد به ما مثل روز اول نگاه کنند.

پیرزن‌ها و پیرمردهایی که بیماری، خروپف، فراموشی، زشتی و ناتوانی جزیی از زندگی‌مان خواهد شد قطعا مثل فیلم عشق میشائیل هانکه شاید.


آدم کسی را می‌خواهد که

بلد باشد زشتی‌هایش را دوست داشته باشد وگرنه

زیبایی را که همه دوست دارند.


آدم کسی را می‌خواهد که

صورت آرایش نکرده‌ی تازه از خواب بیدار شده‌اش را دوست داشته باشد!

زیر چشم‌های گود رفته‌ی سیاهش را...

پوست پر از کک و مک‌اش را، زانو و آرنج پینه بسته‌اش را...

ابروهای پر و دست نخورده‌اش را...

.

دل همه‌مان بیشتر کسی را می‌خواهد که آدم را توی تمام فین‌فین کردن‌های سرما خوردگی‌اش با دستمال‌های خیس و چشم‌های قرمز و پف کرده و خشکی دور دماغ از روزهای خنده‌های از ته دل و دندان‌های ردیف مرتب اش بیشتر دوست داشته باشد.


کسی که صدای هورت کشیدن سوپ و بالا کشیدن نوشیدنی‌ای که توی لیوان به آخرش رسیده است را با‌نی بیشتر می‌پسندد تا خوردن استیک با چاقو و چنگال را...

.

دل همه‌ی ما بیشتر کسی را می‌خواهد که منِ زشتمان را بیشتر از من زیبایمان دوست داشته باشد.


کسی که کوتاهی قد و اضافه وزن و ریزش موهایمان‌ما را به او نزدیک تر کند.


کسی که دلش برای شکستن ناخن‌مان ریش شود تا برای ناخن‌های مانیکور کرده‌مان غنج برود.


کسی که سال‌ها بعد برای چروک‌های زیر چشم و خط‌های مورب دور دهانمان بمیرد.


کسی که با حوصله بنشیند دانه دانه تارهای سفید مویمان را ببافد،

عینکمان را مثل چشم های پر فروغ روزهای اول آشنایی‌مان دوست داشته باشد

و مراقب شکستنی‌هایمان باشد.

قلب‌مان و حتی استخوان هایمان...