از این آدم‌هایی که تلاش نمی‌کنند، جور خاصی باشند اما همه چیزشان خاص است!

حرف زدن‌ شان...

آمدن شان...

بودن شان...

رفتن شان...


آدم‌هایی که آن قدر بکر و دست نخورده‌اند که وادارت می‌کنند تو هم مثل خودشان، وقتی کنارشان هستی، نقاب‌های مصلحتی و غیرمصلحتی را از صورتت برداری و همان‌طور باشی که خودت دوست داری.


آدم‌هایی که وقتی توی یک کافه کنارشان می‌نشینی، یا توی رستوران با خیال راحت می‌توانید ارزان‌ترین غذا را سفارش بدهید یا سیب زمینی سرخ کرده‌تان را دوتا یکی بخورید...


همان‌ها که تمام هم و غم‌شان انسانیت است و اینکه مبادا خطی روی دل آدمی بیندازند.


همان‌ها که ساده لباس می‌پوشند،

ساده حرف میزنند

و عکس صفحه موبایل‌شان دلت را زنده می‌کند.


آدم‌هایی که مدام کتاب می‌خوانند اما بلد نیستند ادای کسی را دربیاورند و همیشه از اینکه کم کاری کرده اند، از خودشان خجالت می‌کشند!


ﺭاﺳﺘﺶ،

آدم های امن،

آدم های آن قدر امن،

توی زندگی‌ام زیادند!


آن قدر که روزی چند بار بابت آن ها خدا را شکر میکنم

اما واقعیتش را بخواهی،

من دلم می‌خواهد تو امن‌ترین همه این‌ها باشی...


آنقدر امن که راحت برایت بگویم این ترم بس که حواسم به عاشقی گرم بود، از درس عربی نمره خوبی نگرفتم. آن قدر امن که نگران سفیدی روی ناخن هایم نباشم. آنقدر امن که وقتی دلم از دست خودت گرفت، مستقیم توی چشم هایت زُل بزنم و بگویم:

"لعنتی! حواست را به من و شعرهایم بده."


لطفاً کمی بیشتر از این‌ها برایم امن باش.


آن قدر که برنج سوخته را یواشکی و دور از چشم تو نریزم برای گنجشک ها؛

آن قدر که راحت بغض کنم،

راحت بخندم

و به جای همه این نوشته‌ها که نمی‌خوانی‌شان،

راحت‌تر حرف بزنم